تبلیغات
پایگاه حضرت زینب سلام الله علیها - روایت دردهای زینب (س) – كوفه شهر نامردان

روایت دردهای زینب (س) – كوفه شهر نامردان
نویسنده : رحمان نجفی
تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1389

روایت دردهای زینب (س) – كوفه شهر نامردان

خانوادة‌ رسول خدا را به عنوان اسرای خارجی وارد شهر كوفه می‌نمایند. كودكان از فرط گرسنگی چشم گود رفته و مردم به قصد ترحم، نان و خرما صدقه می‌دهند. ام كلثوم از این حركت مردم به ستوه می‌آید و به سرعت نان و صدقه را از دهانشان بیرون می‌آورد و خطاب به مردم می‌كند كه: «یا اهل الكوفه! انّ الصدقه علینا حرام.»؛ ای مردم كوفه صدقه بر ما حرام است.

 

 


ام حبیبه خادمه زینب در دوران حضور وی در كوفه، صدای ام كلثوم را كه می‌شنود، می‌گوید: «به غیر از اهل بیت پیغمبر اكرم، صدقه بر احدی حرام نمی‌باشد. اینان كه هستند؟»
زینب نگاهی به ام حبیبه می‌كند و می‌فرماید: «من الان از سرزمین كربلا می‌آیم. این گرد و غبار، گرد و غبار رنج كربلاست.»
اما گویی ام حبیبه او را نمی‌شناسند.

زینب با سوز دل می‌فرماید: «ام حبیبه! من زینب دختر علی (ع)! تو در این كوفه كنیز من بودی. چگونه است كه مرا اینك نمی‌شناسی؟ ام حبیبه نگران و مضطرب سؤال می‌كند: «اگر تو زینب هستی، او هیچ گاه بدون برادرش حسین جایی نمی‌رفت، بگو حسینت كجاست؟» دل زینب آتش می‌گیرد و می‌فرماید: «نگاه بر نوك نیزه رو به رویت بنما. آن، سر بریده حسین می‌باشد!»

 

تكلم با سر بریده در كوفه

درمیان محمل، عقیله ی بنی هاشم نشسته است، كه او را وارد كوفه می‌نمایند. كوفه محل خلافت پدر او؛ علی (ع) بوده است. این شهر هنوز تفسیر قرآن او را به یاد دارد. در راه بازار كوفه، مردم بی‌وفا جسارت را به حد تام می‌رسانند، زینب امر می‌كند اطراف او را بگیرند. لحظاتی بعد، زینب متوجه می‌گردد تمام انگشتان آسمان را نشانه گرفته‌اند. او هم به سوی اشاره انگشت‌ها نگاه می‌اندازد كه ناگهان رأس منور خورشید حیات بخش دین را می‌نگرد؛ آری رأس الحسین (ع).
ای ماه نوی من كه چون به كمال رسیدی، خسوف تو را بگرفت و پنهان شدی! ای پارة‌ دلم! چنین گمان نمی‌كردم چنین روز و مصیبتی مقدّر شده باشد. تمام مصایب را می‌دانستم، الاّ اینكه سر بریدة تو را بر رأس نمی‌بینیم و سر زینب سالم باشد. برادرم! اگر می‌توانی با دخترت فاطمه‌، قدری تكلم كن كه نزدیك است دلش از غصه آب گردد.
برادرم! آن دل مهربان تو، چرا نسبت بما نامهربان گشته است؟ برادر جان! چه قدر برای یتیم سخت است كه پدرش را صدا بزند؛ ولی پدر پاسخ او را ندهد.
برادر جان كاش علی (امام سجاد (ع)) راهنگام اسیر شدن می‌دیدی با یتیمان دیگر كه یاران سخن گفتن نداشت، هر وقت او را می‌زدند و یا می‌آزردند، تو را فرا می‌خواند و اشك از دیده فرو می‌ریخت. ای برادر! او را در آغوش خود بگیر و نزدیك خود جای ده و دل آشفته او را آرامش ببخش. برادر جان ....!
ناگهان سر خود را بر چوب محمل زد و خون از پیشانی او سرازیر گشت.
 



برچسب ها: حضرت زینب سلام الله علیها، مقالات،




مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به پایگاه حضرت زینب سلام الله علیها می باشد.


پایگاه جامع عاشورا